تبليغاتX
روزگار غریبیست نازنین...

تاريخ: پنجشنبه 27 دی1386 ساعت :8:43 قبل از ظهر

خدایا: خود خواهی را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم، و از آن در رنج نباشم

. خدایا: اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم های اندک را متوجه شوم؛ چه، دوست می دارم بزرگواری گول خور باشم تا، همچون اینان، کوچکواری گول زن.

خدایا: در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند، مرا، با نداشتن و نخواستن،روئین تن کن.

خدایا: در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح عظمت، عصیان و رنج، بر خوشبختی، آرامش و لذت اندکی تردید کرده اند.

خدایا: عقیدۀ مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیدۀ مخالف ارزانی کن.

خدایا به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه ای میان بُر را نشان بده.

خدایا: مرا همواره، آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری -مثبت یا منفی- قضاوت نکنم.

خدایا: شهرت، منی را که می خواهم باشم، قربانی منی که: می خواهند باشم، نکند.

خدایا: در روح من، اختلاف در انسانیت را، با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه، با هم میامیز، آن چنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا: مرا در ایمان، اطاعت مطلق بخش، تا در جهان، عصیان مطلق باشم.

خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بربي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ومردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست داري خدايا چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن راخود خواهم آموخت

خدایا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت، تاریخ، جامعه، خویشتن، رها کن، تا آنچنان که تو، ای آفریدگار من، مرا آفریده ای- خود آفریدگار خود باشم، نه که - همچون حیوان- خود را با محیط ، که محیط را با خود، تطبیق دهم.

خدایا: بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی ام بیفزای.

خدايا ! به هر كه دوست ميداري بياموز كه ؛ عشق از زندگي كردن بهتر است ، و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه ؛ دوست داشتن از عشق نيز برتر!

خدایا: به من توفیق تلاش، در شکست؛ صبر، در نومیدی؛ رفتن، بی همراه ؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری، در سکوت ؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ مناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی، در انبوه جمعیت؛ دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.

خدایاتوخود میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیاچه دشوار است. چه رنجی میکشدآن کس که انسان است وازاحساس سرشار

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه 9 آذر1386 ساعت :8:25 بعد از ظهر

پس از تو نمونم برای خدا

 

تو مرگ دلم را ببین و برو

 

چو طوفان سنگین به شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو

 

که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته

 

همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

 

ندونستم این را ز عالم نمی مونه عشقم برایم

 

ندونستم ای بی خبر ز دلم - که بی اعتباره وفای توام

 

بی اعتباره وفای توام

 

تو اکنون ز عشقم گریزونی

 

غمم را ز چشمم نمی خونی

 

از این غم چه حالم نمی دونی

 

پس از تو نمونم برای خدا

 

تو مرگ دلم را ببین و برو

 

چو طوفان سنگین به شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو

 

که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته

 

همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته

 

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه 6 مهر1386 ساعت :11:16 قبل از ظهر

من آن موجم که آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم

 

هميشه درگريز و در گذارم نمي‌مانم به يکجا بي‌قرارم

 

سفر يعني من و گُستاخي من هميشه رفتن وهرگز نماندن

 

هزاران ساحل رو ناديده ديدن به پرسشهاي بي‌پاسخ رسيدن

 

 

من از تبار دريا ازنسل چشمه سارمَ

 

رهاتراز رهايي حصار بي‌حصارم

 

ساحل حصارمن نيست پايان کار من نيست

 

همدرد و يارمن نيست کسي که يارمن نيست

 

درانتظارمن نيست

 

ََ

صداي زنده بودن درخروشم به ساحل چون مي‌آيم خموشم

 

به هنگاميکه دنيا فکر ما نيست براي مرگ هم در خانه جا نيست

 

اگرخاموش بشينم روا نيست دل ازدريا بريدن کار ما نيست

 

 

من از تبار دريا ازنسل چشمه سارم

 

رهاتراز رهايي حصار بي‌حصارم

 

ساحل حصارمن نيست پايان کار من نيست

 

همدرد و يارمن نيست کسي که يارمن نيست

 

درانتظارمن نيست

 

 

من آن موجم که آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم

 

هميشه در گريز و در گذارم نمي‌مانم به يک جا بي‌قرارم

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 16 مرداد1386 ساعت :9:55 بعد از ظهر

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره ميبارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه ميكارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهشها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتشها

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب به جاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رويا ها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه ميخواهم

من تو باشم تو پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته درياييست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج دريا ها

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت :8:7 قبل از ظهر

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها ، دیروزها !

 

دیده گانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

 

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از راه که در خاکم نهند

اه ، شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ائینه می ماند به جا

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه به جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو ، دور از ضربه ای قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 26 دی1385 ساعت :8:27 بعد از ظهر

كمكم كن ، كمكم كن

نذار اينجا بمونم تا بپوسم

كمكم كن ، كمكم كن

نذار اينجا لب مرگ رو ببوسم

كمكم كن ، كمكم كن

عشق نفريني بي پروايي مي خواد

ماهي چشمه ي كهنه

هواي تازه ي دريايي مي خواد

دل من درياييه

چشمه زندونه برام

چكه چكه هاي آب

مرثيه خونه برام

تو رگام به جاي خون

شعر سرخ رفتنه

تن به موندن نمي دم

موندنم مرگ منه

عاشقم ، مثل مسافر عاشقم

عاشق رسيدن به انتها

عاشق بوي غريبانه ي كوچ

تو سپيده ي غريب جاده ها

من پر از وسوسه هاي رفتنم

رفتن و رسيدن و تازه شدن

توي يك سپيده ي طوسي سرد

مسخ يك عشق پر آوازه شدن

كمكم كن ، كمكم كن

نذار اين گمشده از پا در بياد

كمكم كن ، كمكم كن

خرمن رخوت من شعله مي خواد

كمكم كن ، كمكم كن

من و تو بايد به فردا برسيم

چشمه كوچيكه برامون

ما بايد بريم به دريا برسيم

دل ما درياييه

چشمه زندونمونه

چكه چكه هاي آب

مرثيه خونمونه

تو رگ بودن ما

شعر سرخ رفتنه

كمكم كن كه ديگه

وقت راهي شدنه

كمكم كن...

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
بهار غريب
تاريخ: پنجشنبه 23 آذر1385 ساعت :7:15 قبل از ظهر

من به درماندگي صخره و سنگ

 

من به آوارگي ابر ونسيم

 

من به سرگشتگي ‌آهوي دشت

 

من به تنهايي خود مي مانم

 

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

 

گيسوان تو به يادم مي آيد ...

 

من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي

 

شعر چشمان تو را مي خوانم ...

 

چشم تو چشمه شوق

 

چشم تو ژرفترين راز وجود

 

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

 

تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد

 

تو تماشا كن

 

كه بهار ديگر

 

پاورچين پاورچين

 

از دل تاريكي مي گذر

 

و تو در خوابي

 

و پرستوها خوابند

 

و تو مي انديشي

 

به بهار ديگر

 

و به ياري ديگر

 

نه بهاري

 

و نه ياري ديگر

 

حيف

 

اما من و تو

 

دور از هم مي پوسيم

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست

 

غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است

 

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست

 

از سر اين بام

 

اين صحرا اين دريا

 

پر خواهم زد خواهم مرد

 

غم تو اين غم شيرين را

 

با خود خواهم برد ...

 

 

حميد مصدق

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه 16 آذر1385 ساعت :8:47 بعد از ظهر

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته

 

نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته

 

تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی

 

که از قبیله ی من ، یه آسمون جدایی

 

اهل هرجا که باشی

 

قاصد شکفتنی

 

توی بهت و دغدغه

 

ناجی قلب منی

 

پاکی آبی یا ابر

 

نه خدایا شبنمی

 

قد آغوش منی

 

نه زیادی نه کمی

 

منو با خودت ببر ای تو تکيه گاه من

 

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

 

من و با خودت ببر من به رفتن قانعم

 

خواستنی هرچی که هست

 

تو بخوای من قانعم

 

ای بوی تو گرفته تنپوش کهنه ی من

 

چه خوبه با تو رفتن ، رفتن همیشه رفتن

 

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن

 

همقدم جاده ها ، تن به سفر سپردن

 

چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت

 

عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت

 

آخر شعر سفر ، آخر عمر منه

 

لحظه ی مردن من ، لحظه ی رسیدنه

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه 10 آذر1385 ساعت :7:31 بعد از ظهر

به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟

 

تو بی قراری دلهای بی قرار چه دانی؟

 

نه عاشقی که بسوزی ، نه بی دلی که بسازی

 

تو مست باده نازی از این دو کار چه دانی؟

 

هنوز غنچه شکفته ای به باغ وجودی

 

تو روزگار گلی که گشته خار چه دانی؟

 

چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشت

 

ز نا مرادی عشاق روزگار چه دانی؟

 

درون سینه نهانت کنم ز دیده مردم

 

تو قدر این صدف از درشاهوار چه دانی؟

 

تو سر بلند غروری و من خمیده قد از غم

 

ز بید این چمن ای سرو با وقار چه دانی؟

 

تو خود عنان کش عقلی ودل به کس نسپاری

 

زمن که نیست ز خود هیچم اختیار چه دانی؟

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
من و شمع
تاريخ: پنجشنبه 2 آذر1385 ساعت :6:38 بعد از ظهر

من و شمع

 

يك شب كنار شمعي

 

تا صبحدم نشستم

 

او گريه كرد و مي سوخت

 

من هم ز غم شكستم

 

*

در آن شب سيه رو

 

يادم به چشمت افتاد

 

آن مستي نگاهت

 

بر روي چشمم افتاد

 

*

آهسته اشكي آمد

 

پايين ز ديدگانم

 

گويي به شعله آمد

 

شمع درون جانم

 

*

آن قطره اشكم آخر

 

بر روي شمع لغزيد

 

خاموش گشت و آنگه

 

دودي به ناز رقصيد

*

از طرح دود آن شمع

 

در آن سياهي تار

 

شعري نوشته مي شد

 

آهسته روي ديوار

*

دل مي تپد به سينه

 

با ياد روي دلدار

 

هر جا كه هستي يارم

 

باشد ، خدانگهدار

...

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
شب آفتابي
تاريخ: پنجشنبه 18 آبان1385 ساعت :5:54 بعد از ظهر

عروسك قصه ي من

 

گهواره ي خوابت كجاست ؟

 

قصر قشنگ كاغذي

 

پولك آفتابت كجاست ؟

 

بال و پر نقره اي

 

كفتر عشقمو كي بست ؟

 

آينه ي طوطي منو

 

سنگ كدوم كينه شكست ؟

 

عروسك قصه ي من

 

زخم شكسته با تنت

 

بميرم اي شكسته دل

 

چه بي صداست شكستنت

 

صداي عشق من و تو

 

كه تلخ و گريه آوره

 

تو اين سكوت قصه اي

 

شايد صداي آخره

 

بعد از من و تو عاشقي

 

شايد به قصه ها بره

 

شايد با مرگ من و تو

 

عاشقي از دنيا بره

 

عروسك قصه ي من

 

سوختن من ساختنمه

 

تو اين قمار بي غرور

 

بردن من ، باختنمه

 

عروسك قصه ي من

 

شكستنت فال منه

 

اين سايه ي هميشگي

 

مرگه كه دنبال منه

 

جفتاي عاشقو ببين

 

از پل آبي مي گذرن

 

عروسك قلبشونو

 

به جشن بوسه مي برن

 

اما براي من و تو

 

اون لحظه ي آبي كجاست ؟

 

عروسك قصه ي من

 

پس شب آفتابي كجاست ؟

 

 

ايرج جنتی عطايی

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
بر او ببخشایید
تاريخ: سه شنبه 9 آبان1385 ساعت :6:30 بعد از ظهر

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب میشود

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته میکند

بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی بارآور شما

در خاکهای غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند

mtk1

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تو به من خندیدی
تاريخ: پنجشنبه 4 آبان1385 ساعت :10:48 قبل از ظهر

تو به من خندیدی

 

ونمی دانستی من به چه دلهره

 

از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید،

 

سیب را دست تو دید، غضب آلوده به من کرد نگاه؛

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز

 

سال ها هست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

...

! که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟

 

 (حمید مصدق)

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 4 مهر1385 ساعت :9:49 بعد از ظهر

واي، باران؛

باران؛

 

شيشه پنجره را باران شست .

 

از دل من اما،

 

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

 

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

 

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

 

واي، باران،

 

باران،

 

پر مرغان نگاهم را شست .

 

در ميان من و تو فاصله هاست .

 

گاه مي انديشم ،

 

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

 

 

 

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

 

- كه مرا،

 

زندگاني بخشد .

 

چشمهاي تو به من مي بخشد

 

شور عشق و مستي

 

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه 30 شهریور1385 ساعت :11:16 قبل از ظهر

 

آسمان همچو صفحه ء دل من

 

روشن از جلوه هاي مهتابست

 

امشب از خواب خوش گريزانم

 

كه خيال تو خوشتر از خوابست

 

خيره بر سايه هاي وحشي بيد

 

مي خزم در سكوت بستر خويش

 

باز دنبال نغمه اي دلخواه

 

مي نهم سر به روي دفتر خويش

 

آه...باور نمي كنم كه مرا

 

با تو پيوستني چنين باشد

 

نگه آن دو چشم شور افكن

 

سوي من گرم و دلنشين باشد

 

بي گمان زان جهان رويائئ

 

زهره بر من فكنده ديده عشق

 

مي نويسم بروي دفتر خويش

 

جاودان باشي اي سپيده عشق

 

 

فر وغ فرخزاد

نوشته شده توسط محمد | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo